داستان سه ميسترس
من، سپيده و خانم پليس
اسم من ناتالي، 27 سال دارم و مدير عامل يك شركت تجاري هستم. من مدتها است كه احساس ميكنم از پسرها و مردها نفرت دارم و
هميشه دلم ميخواسته كه اونا رو يك جوري تحت سلطهي خودم داشته باشم و هر كاري دلم ميخواد باهاشون بكنم. واسه همين هم تمام تلاشمو كردم تا مديرعامل اين شركت بشم.
معاون من هم يك خانم ديگه است كه خودم انتخابش كردم: سپيده. سپيده هم مثل من همين حسو داره و مدتها است كه با هم دوست هستيم و از احساسات هم با خبر. من و سپيده در يك مدرسه درس خونديم و از يك دانشگاه فارغالتحصيل شديم.
ما در حقيقت سه تا دوست بوديم كه يكيمون كه بيشتر از بقيه از مردها نفرت داشت رفت و در دانشكدهي پليس درس خوند و الآن ستوان يكم پليسه يعني يك پليس زن. اسم اون افسون. افسون بيشتر از من و سپيده از پسرا بدش مياد. واسه همين هم رفت پليس شد تا بتونه يه جوري و در يه موقعيتي با شكنجه يا تحقير پسرا اونا خودش را ارضا كنه و ميلي رو كه سالها در خودش نگهداشته، يعني نفرت از جنس مخالف رو بروز بده. اون هميشه دنبال مواردي كه يه مردي زنشو زده باشه يا دعوا كرده باشن و بره و مرد رو دستگر كنه و بهش دستبند بزنه. هميشه هم واسهي اين كار خودش رو آرايش ميكنه و با چهرهي جذابي (البته با تمام محدوديتهايي كه پليس زن داره) دنبال هدفش بره كه اون رو بيشتر تحريك كنه و خودش هم بيشتر لذت ببره.
افسون هميشه سه چيز در كيفش داره: اسلحه، رژ لب و وسايل آرايش و دستبند پليس. وقتي كه به ماموريت ميره در ماشين، خودش رو آرايش ميكنه و البته موقع برگشتن اونا رو پاك ميكنه! افسون علاقهي خاصي به آرايش داره و هميشه دوست داره چهرهي زنونهي جذاب و تا حد زيادي تحريك كننده داشته باشه. واسه همين هم هر وقت خونه است، داره خودش رو آرايش ميكنه تا جبران ساعتهايي رو كه در اداره نميتونه اين كارو بكنه، كرده باشه. موهاش صاف، مشكي و خيلي كوتاهه، در حقيقت پسرونه و از پشت به حالت قارچي. چشم و ابروي مشكي هم داره با پوست سفيد كه معمولاً اونو با لوازم آرايشي كمي برنزه ميكنه. قدش بلند و در حدود 173 سانتيمتره و بدنش باريك. هميشه كرست با رنگ مخالف پيرهنش ميپوشه تا از زير معلوم بشه. معمولاً شرت نميپوشه. جورابهاي بلند سياه و شيشهيي با بند جوراب پاش ميكنه و كفشهاش هميشه پاشنهبلندن.
واسه همين قدش بلندتر نشون ميده و ابهتش بيشتر ميشه. هيچوقت جلوي مردها نميخنده و در ادارهي پليس با افسرها و سربازهاي زير دستش خيلي خشن و خشك رفتار ميكنه. سربازهاي زير دستش از اون مثل سگ ميترسن، چون با كوچكترين خطا يا بينظمي ميدونن كه بايد برن بازداشتگاه.
برخوردش با سربازهاي خاطي اينطوريه كه يك نگاه سرد بهشون ميكنه و خيلي محكم ميگه: "سرباز! 10 دقيقهي ديگه با سرو وضع مرتب توي اتاق من حاضر ميشي." و بعد ميره. همين حرف كافيه كه مو به تن او سرباز سيخ بشه و خبردار وايسه و ترسون بگه كه: "چشم خانم سروان"... و در اتاقش... ميشينه پشت ميز تا اون سرباز در بزنه... "بيا تو سرباز، در رو پشت سرت ببند. حالا خبردار وايسا... درست بايست! مگه بهت ياد ندادم؟" و سرباز ميگه "بله خانم!". افسون دوباره با تحكم ميگه: "سرت رو بالا بگير. محكم جواب بده، تو در حضور يك افسر زن هستي. فهميدي؟" و سرباز : "بله خانم!". بعد اسم و تمام مشخصات سرباز رو بدون اينكه بهش "آزاد باش" بده ازش ميپرسه... و يك ساعت تمام همينطور بازپرسي ادامه داره... تا سرباز خسته بشه و اونوقته كه ... هميشه آخر ماجرا به يك روز بازداشت يا يك شب نگهباني ختم ميشه و افسون با اشتياق مياد و داستان اون روز رو واسهي ما تعريف ميكنه!
من و سپيده هم در شركت همينطور هستيم. با زير دستامون خشن رفتار ميكنيم. حدود 50 نفر در شركت در پستهاي مختلف كار ميكنن. من و سپيده علاقهي خاصي به گزارش گرفتن كارهاي روزانهي افراد داريم و در حين اين كار از اونا مرتب ايراد ميگيريم. البته همين هم باعث شده كه شركت خيلي خوب اداره بشه. هيچ كس جرات نميكنه جلوي من يا سپيده صحبت كنه و يا زبونم لال (!) بخنده ! من هميشه عادت دارم كه در اتاقم تنها بشينم و با كامپيوتر كار كنم و به حسابهاي شركت رسيدگي كنم. وقتهاي بيكاري رو هم يا در اينترنت در سايتهاي FEMDOM ميگذرونم يا اينكه خودم رو آرايش ميكنم و براي راههاي جديد تحقير و شكنجهي مردها فكر ميكنم. لباس مورد علاقهي من مانتوي تنگ سياه و دامن بلند با كفش سياه پاشنه بلنده. سپيده هم همينطور. گاهي از دامنهاي چاكدار استفاده ميكنم تا پاهاي سفيدم بيشتر معلوم بشه و اونوقت مردها رو ميبينم كه با حرص و ولع به من نگاه ميكنم و من دلم ميخواد چشماشونو در بيارم... من خودم هم نسبتاً قد بلند و لاغر هستم. سپيده يه خورده از من پر تره ولي قدش كوتاهتره. شايد حدود 1.68 يا بيشتر باشه. اون هم به مانتو و دامن علاقه داره البته بيشتر شلوارهاي چرمي و براق ميپوشه با مانتوهاي تنگ و خيلي كوتاه.
يه بار كه سهتايي نشسته بوديم و فكر ميكرديم كه چه جوري بايد اين حس فتيش رو در خودمون خاموش كنيم، به اين فكر افتاديم كه يك جايي رو مثل سياهچال واسهي كارهاي آينده درست كنيم، چه بسا يه روزي بردهدار شديم و تونستيم از اون مكان واسهي نگهداري و شكنجهي بردهها استفاده كنيم. سپيده مهندس عمران و طرح جالبي داد كه در زيرزمين شركت، كه ساختمنونش مال پدر من بود (و البته خودش خارج از كشور) يك سياهچال مخفي درست كنيم. همون موقع، ساعت 7 غروب سوار پرايد سپيده شديم و رفتيم شركت تا زيرزمين رو ببينيم. پنجشنبه بود و هيچ كس در خيابونهاي اطراف شركت نبود. آخه محل شركت در يك محلهي تجاري كه پنجشنبهها همهي شركتهاي ديگه تعطيل ميشن.
در رو باز كردم و به نگهبان شركت گفتم كه ما اينجا يك سري كارا داريم. اون هم كه يه پسر نسبتاً جوون بود، با لهجهي سادهي خودش جواب داد كه: "هر طور خانم مايل هستن.". اين پسره اسمش ميلاد بود و هميشه خيلي تو نخ من بود. ميلاد خيلي مطيع بود و خيلي به من احترام ميگذاشت. احساس ميكردم از اينكه فرمانهاي منو انجام بده لذت ميبره. ولي از يك طرف هم فكر ميكردم كه خيلي دلش ميخواد با من يا سپيده سكس داشته باشه و واسه همين ميخواستم اونو در همين آرزو نگهدارم. از اينكه يه نفر بخواد با من سكس داشته باشه و نتونه لذت ميبرم. ميلاد رفت و در اتاقش نشست و در حالي كه زيرزيركي من و دو تا دوستامو نگاه ميكرد، وانمود كرد كه داره جدول حل ميكنه. ما هم از پلهها رفتيم پايين و ... در زيرزمين رو باز كردم. زيرزمين زير پاركينگ شركت قرار داشت و چون كف پاركينگ به دليل بار سنگينش ضخيمتر از كف بقيهي طبقات شركته، ظاهراً جاي دنج و بدون سرو صدايي بود. يك هواكش به بيرون داشت كه البته در حيات خلوت پشت شركت باز ميشد. ساختمون شركت يه آپارتمان سه طبقه است كه پشتش يك حياط كوچيك داره. من فكر كنم پنجره تا كف زيرزمين حدود 3.5 متر ارتفاع داشت. پاركينگ شركت درش توي خيابون ديگهيي باز ميشد و از در اصلي شركت جدا بود و كسي هم توش ماشين پارك نميكردو در حقيقت اونجا محل آزمايشگاه مطالعات خاك و مصالح شركت بود و چند تا دستگاه براي آزمايش خاك و بتن در اونجا گذاشته بوديم كه معمولاً سپيده و يه مهندس ديگه باهاشون كار ميكردن و كس ديگهيي هم اجازهي ورود از در شركت به آزمايشگاه رو نداشت. در اين موقع هم كه تقريباً 6 ماهي ميشد كه در آزمايشگاه بسته بود و ما هم كار اجرايي نداشتيم. بهترين موقع براي تعميرات بود! كسي هم به چيزي شك نميكرد.
(ادامه دارد...)
معاون من هم يك خانم ديگه است كه خودم انتخابش كردم: سپيده. سپيده هم مثل من همين حسو داره و مدتها است كه با هم دوست هستيم و از احساسات هم با خبر. من و سپيده در يك مدرسه درس خونديم و از يك دانشگاه فارغالتحصيل شديم.
ما در حقيقت سه تا دوست بوديم كه يكيمون كه بيشتر از بقيه از مردها نفرت داشت رفت و در دانشكدهي پليس درس خوند و الآن ستوان يكم پليسه يعني يك پليس زن. اسم اون افسون. افسون بيشتر از من و سپيده از پسرا بدش مياد. واسه همين هم رفت پليس شد تا بتونه يه جوري و در يه موقعيتي با شكنجه يا تحقير پسرا اونا خودش را ارضا كنه و ميلي رو كه سالها در خودش نگهداشته، يعني نفرت از جنس مخالف رو بروز بده. اون هميشه دنبال مواردي كه يه مردي زنشو زده باشه يا دعوا كرده باشن و بره و مرد رو دستگر كنه و بهش دستبند بزنه. هميشه هم واسهي اين كار خودش رو آرايش ميكنه و با چهرهي جذابي (البته با تمام محدوديتهايي كه پليس زن داره) دنبال هدفش بره كه اون رو بيشتر تحريك كنه و خودش هم بيشتر لذت ببره.
افسون هميشه سه چيز در كيفش داره: اسلحه، رژ لب و وسايل آرايش و دستبند پليس. وقتي كه به ماموريت ميره در ماشين، خودش رو آرايش ميكنه و البته موقع برگشتن اونا رو پاك ميكنه! افسون علاقهي خاصي به آرايش داره و هميشه دوست داره چهرهي زنونهي جذاب و تا حد زيادي تحريك كننده داشته باشه. واسه همين هم هر وقت خونه است، داره خودش رو آرايش ميكنه تا جبران ساعتهايي رو كه در اداره نميتونه اين كارو بكنه، كرده باشه. موهاش صاف، مشكي و خيلي كوتاهه، در حقيقت پسرونه و از پشت به حالت قارچي. چشم و ابروي مشكي هم داره با پوست سفيد كه معمولاً اونو با لوازم آرايشي كمي برنزه ميكنه. قدش بلند و در حدود 173 سانتيمتره و بدنش باريك. هميشه كرست با رنگ مخالف پيرهنش ميپوشه تا از زير معلوم بشه. معمولاً شرت نميپوشه. جورابهاي بلند سياه و شيشهيي با بند جوراب پاش ميكنه و كفشهاش هميشه پاشنهبلندن.
واسه همين قدش بلندتر نشون ميده و ابهتش بيشتر ميشه. هيچوقت جلوي مردها نميخنده و در ادارهي پليس با افسرها و سربازهاي زير دستش خيلي خشن و خشك رفتار ميكنه. سربازهاي زير دستش از اون مثل سگ ميترسن، چون با كوچكترين خطا يا بينظمي ميدونن كه بايد برن بازداشتگاه.
برخوردش با سربازهاي خاطي اينطوريه كه يك نگاه سرد بهشون ميكنه و خيلي محكم ميگه: "سرباز! 10 دقيقهي ديگه با سرو وضع مرتب توي اتاق من حاضر ميشي." و بعد ميره. همين حرف كافيه كه مو به تن او سرباز سيخ بشه و خبردار وايسه و ترسون بگه كه: "چشم خانم سروان"... و در اتاقش... ميشينه پشت ميز تا اون سرباز در بزنه... "بيا تو سرباز، در رو پشت سرت ببند. حالا خبردار وايسا... درست بايست! مگه بهت ياد ندادم؟" و سرباز ميگه "بله خانم!". افسون دوباره با تحكم ميگه: "سرت رو بالا بگير. محكم جواب بده، تو در حضور يك افسر زن هستي. فهميدي؟" و سرباز : "بله خانم!". بعد اسم و تمام مشخصات سرباز رو بدون اينكه بهش "آزاد باش" بده ازش ميپرسه... و يك ساعت تمام همينطور بازپرسي ادامه داره... تا سرباز خسته بشه و اونوقته كه ... هميشه آخر ماجرا به يك روز بازداشت يا يك شب نگهباني ختم ميشه و افسون با اشتياق مياد و داستان اون روز رو واسهي ما تعريف ميكنه!
من و سپيده هم در شركت همينطور هستيم. با زير دستامون خشن رفتار ميكنيم. حدود 50 نفر در شركت در پستهاي مختلف كار ميكنن. من و سپيده علاقهي خاصي به گزارش گرفتن كارهاي روزانهي افراد داريم و در حين اين كار از اونا مرتب ايراد ميگيريم. البته همين هم باعث شده كه شركت خيلي خوب اداره بشه. هيچ كس جرات نميكنه جلوي من يا سپيده صحبت كنه و يا زبونم لال (!) بخنده ! من هميشه عادت دارم كه در اتاقم تنها بشينم و با كامپيوتر كار كنم و به حسابهاي شركت رسيدگي كنم. وقتهاي بيكاري رو هم يا در اينترنت در سايتهاي FEMDOM ميگذرونم يا اينكه خودم رو آرايش ميكنم و براي راههاي جديد تحقير و شكنجهي مردها فكر ميكنم. لباس مورد علاقهي من مانتوي تنگ سياه و دامن بلند با كفش سياه پاشنه بلنده. سپيده هم همينطور. گاهي از دامنهاي چاكدار استفاده ميكنم تا پاهاي سفيدم بيشتر معلوم بشه و اونوقت مردها رو ميبينم كه با حرص و ولع به من نگاه ميكنم و من دلم ميخواد چشماشونو در بيارم... من خودم هم نسبتاً قد بلند و لاغر هستم. سپيده يه خورده از من پر تره ولي قدش كوتاهتره. شايد حدود 1.68 يا بيشتر باشه. اون هم به مانتو و دامن علاقه داره البته بيشتر شلوارهاي چرمي و براق ميپوشه با مانتوهاي تنگ و خيلي كوتاه.
يه بار كه سهتايي نشسته بوديم و فكر ميكرديم كه چه جوري بايد اين حس فتيش رو در خودمون خاموش كنيم، به اين فكر افتاديم كه يك جايي رو مثل سياهچال واسهي كارهاي آينده درست كنيم، چه بسا يه روزي بردهدار شديم و تونستيم از اون مكان واسهي نگهداري و شكنجهي بردهها استفاده كنيم. سپيده مهندس عمران و طرح جالبي داد كه در زيرزمين شركت، كه ساختمنونش مال پدر من بود (و البته خودش خارج از كشور) يك سياهچال مخفي درست كنيم. همون موقع، ساعت 7 غروب سوار پرايد سپيده شديم و رفتيم شركت تا زيرزمين رو ببينيم. پنجشنبه بود و هيچ كس در خيابونهاي اطراف شركت نبود. آخه محل شركت در يك محلهي تجاري كه پنجشنبهها همهي شركتهاي ديگه تعطيل ميشن.
در رو باز كردم و به نگهبان شركت گفتم كه ما اينجا يك سري كارا داريم. اون هم كه يه پسر نسبتاً جوون بود، با لهجهي سادهي خودش جواب داد كه: "هر طور خانم مايل هستن.". اين پسره اسمش ميلاد بود و هميشه خيلي تو نخ من بود. ميلاد خيلي مطيع بود و خيلي به من احترام ميگذاشت. احساس ميكردم از اينكه فرمانهاي منو انجام بده لذت ميبره. ولي از يك طرف هم فكر ميكردم كه خيلي دلش ميخواد با من يا سپيده سكس داشته باشه و واسه همين ميخواستم اونو در همين آرزو نگهدارم. از اينكه يه نفر بخواد با من سكس داشته باشه و نتونه لذت ميبرم. ميلاد رفت و در اتاقش نشست و در حالي كه زيرزيركي من و دو تا دوستامو نگاه ميكرد، وانمود كرد كه داره جدول حل ميكنه. ما هم از پلهها رفتيم پايين و ... در زيرزمين رو باز كردم. زيرزمين زير پاركينگ شركت قرار داشت و چون كف پاركينگ به دليل بار سنگينش ضخيمتر از كف بقيهي طبقات شركته، ظاهراً جاي دنج و بدون سرو صدايي بود. يك هواكش به بيرون داشت كه البته در حيات خلوت پشت شركت باز ميشد. ساختمون شركت يه آپارتمان سه طبقه است كه پشتش يك حياط كوچيك داره. من فكر كنم پنجره تا كف زيرزمين حدود 3.5 متر ارتفاع داشت. پاركينگ شركت درش توي خيابون ديگهيي باز ميشد و از در اصلي شركت جدا بود و كسي هم توش ماشين پارك نميكردو در حقيقت اونجا محل آزمايشگاه مطالعات خاك و مصالح شركت بود و چند تا دستگاه براي آزمايش خاك و بتن در اونجا گذاشته بوديم كه معمولاً سپيده و يه مهندس ديگه باهاشون كار ميكردن و كس ديگهيي هم اجازهي ورود از در شركت به آزمايشگاه رو نداشت. در اين موقع هم كه تقريباً 6 ماهي ميشد كه در آزمايشگاه بسته بود و ما هم كار اجرايي نداشتيم. بهترين موقع براي تعميرات بود! كسي هم به چيزي شك نميكرد.
(ادامه دارد...)
